بهائیان و تأویل آیات قرآن!

0

Views: 15

بهائیان ، با ترجمه بعضی از آیات به سلیقه خود، و تأویل آیات قرآن ،در صدد اثبات حقانیت ادعای رهبرانشان بوده اند. به عنوان مثال، در آیه 5 سوره سجده، «امر» را به معنی «دین» تلقی کرده اند و «تدبیر» را به معنای «فرستادن دین» و «عروج» را به معنای «برداشتن و نسخ دین».

و در آیه 34 سوره اعراف، «امت» را به معنای «مذهب» ترجمه کرده اند تا معنای آیه را به ظهور دین جدید مرتبط کنند. در ادامه به بررسی آیاتی که اشاره شد، می پردازیم.

آیه پنجم سوره مبارکه سجده

يُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّمَاءِ إِلَى الْأَرْضِ ثُمَّ يَعْرُجُ إِلَيْهِ فِي يَوْمٍ كَانَ مِقْدَارُهُ أَلْفَ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ

اوست که امر عالم را (به نظام احسن و اکمل) از آسمان تا زمین تدبیر می‌کند سپس در روزی که مقدارش به حساب شما بندگان هزار سال است باز (حقایق و ارواح) به سوی او بالا می‌رود.

در تأویل آیه فوق که به دلخواه بهائیان صورت می گیرد، عمر هر مذهبی بیشتر از هزار سال نیست و باید جای خود را به مذهب دیگری بدهد و طبق آیات قرآن بعد از گذشتن هزار سال، مذهب جدیدی خواهد آمد!

در جواب به این ادعا باید به چند نکته توجه کرد:
  1. کلمه امر در آیات قرآن به معنای آفرینش استفاده شده است نه دین و مذهب؛ مانند: انما امره اذا اراد شیئا ان یقول له کن فیکون؛ (1) جز این نیست کار خدا که چون امر به چیزی فرماید، می گوید: باش پس موجود می شود. در چند آیه دیگر از جمله آیه50سوره قمر، آیه27سوره مؤمنون، آیه12سوره نحل و آیات دیگر، «امر» به معنای «امر تکوینی» استفاده شده است نه به معنای «تشریع دین».
  2. کلمه «تدبیر» نیز درباره خلقت و آفرینش و سامان بخشیدن به وضع جهان به کار می رود، نه به معنای «نازل کردن مذهب». در جاهای دیگر نیز برای «دین و مذهب»، کلمه «تشریع» یا «تنزیل» به کار رفته است.
  3. در کتابهای تفسیری نیز، به احتمالات مختلفی درباره این آیه پرداخته شده است، اما هیچکس احتمال نداده است که این آیه مربوط به تشریع ادیان است!
  4. کلمه «عروج» نیز به معنای «صعود کردن» و «بالا رفتن» است نه به معنای «نسخ ادیان» و «زایل شدن». در هیچ کجای قرآن عروج به معنای نسخ، دیده نشده است! معمولا برای ادیان کلمه «نسخ» یا «تبدیل» و امثال آن به کار برده می شود.
  5. در اصل، ماهیت ادیان طوری نیست که بعد از پایان عمرشان به آسمان عروج کنند! بلکه شکل عبادات تغییر کرده و عمق معارف آنها بیشتر می شود. و در یک کلام کامل تر می شوند.
  6. فاصله ادیان گذشته در هیچ موردی هزار سال نبوده است. فاصله مابین نبوت حضرت نوح(علیه السلام) با حضرت ابراهیم(علیه السلام) 1600 سال و فاصله حضرت ابراهیم(علیه السلام) با حضرت موسی(علیه السلام)کم تر از 500 سال و حضرت موسی(علیه السلام) با حضرت عیسی(علیه السلام) بیش از 1500 سال بوده است. فاصله بین حضرت عیسی(علیه السلام) و پیامبر بزرگ اسلام نیز 570 سال می باشد! و برای نمونه یکی از ادیان در گذشته با آیین بعد خود، هزار سال نمی باشد.
  7.  فاصله زمانی دعوت پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) تا زمان ادعای محمد علی باب(سال 1260ه.ق)1273 سال می شود نه هزار سال!
  8. نکته آخر اینکه اگر بهائیت، زمان پایان دوران ائمه اطهار(علیهم السلام)را مبدأ بدانند نه زمان دعوت پیامبر اسلام،(با توجه به اینکه امامان 12 نفر هستند)و آخرین امام طبق گفته ایشان محمد علی باب است، بنابراین مبدأ این هزار سال،1266ق و سال میعاد و ظهور دین جدید 2266ق خواهد بود.

آیه 34 سوره اعراف

وَ لِکُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ لا يَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا يَسْتَقْدِمُونَ

برای هر قوم و جمعیّتی ، زمان و سرآمد ( معیّنی ) است و هنگامی که سرآمد آنها فرا رسد ، نه ساعتی از آن تأخیر می کنند ، و نه بر آن پیشی می گیرند.

بهائیان ادعا می کنند که قرآن گفته است هر امتی پایانی دارد و منظور از امت، «مذهب» است. و تأویل آیه ، از بین رفتن مذهب قبلی و ظهور مذهب و آیین جدید است.

ابوالفضل گلپایگانی، مبلغ بهائی درباره این آیه می گوید:

«بنابر آیه قبل، که عمر اسلام را 1000 سال می داند و این آیه که می گوید در زمان ظهور موعود، یک ساعت نیز تأخیر نخواهد شد، چون سال260ق سال رحلت حضرت عسگری است و سال 1260 سال ظهور باب است، فلذا ادعای باب درست است.» (2)

نکات قابل توجه درباره آیه 34 سوره اعراف
  1. 64 مرتبه در قرآن کلمه امت آمده است و معنای همگی جمعیت و گروه بوده است نه مذهب و دین!
  2. همان طور که در آیه قبل هم اشاره شد، ائمه اطهار 12 نفر هستند و سال 260 سال رحلت یازدهمین امام بوده است و بنابراین نمی تواند مبدأ هزار سال به حساب بیاید.
  3. علی محمد باب در سال 1260ق، ادعای رسالت نداشت؛ بلکه تا اواخر سال 1264ق، خود را پایبند به اسلام نشان می داد.
سخن آخر

آیا مبلغان بهائی از معنای لغوی کلمات عربی اطلاع نداشته اند که به دلخواه و خارج از قواعد، به ترجمه آن پرداخته اند؟ و همچنین تفسیر و تأویل خارج از اصول ایشان به معنای عدم آگاهی از تفسیر اصولی بوده است؟ یا به مصلحت است که تفسیر و تأویل آیات قرآن به این صورت بیان شود!؟

پی نوشت:

  1. سوره یس، آیه 82
  2. فرائد، ص52

(برگرفته از کتاب در جستجوی حقیقت، علیرضا روزبهانی بروجردی)