سرمایه‌ای از بم تا آفریقا برای پزشکی که نام امام حسین(ع) را به کنیا برد

0

بازدیدها: 8

نام امام حسین(ع)، ایران و دانشگاه تهران در پایتخت کشور مسیحی‌نشین کنیا، سرمایه‌ای بزرگ برای دکتر سید ناصر عمادی است که تصمیم گرفت برای طبابتش مرزی تعیین نکند.

پزشک شدن دشوار است، این را همه می‌دانند؛ باید سال‌های متمادی در مدرسه خوب درس بخوانید، برای کنکور بسیار تلاش کنید، رتبه خوبی کسب کنید، هفت سال در دانشگاه درس بخوانی تا به پزشک عمومی تبدیل شوید، سپس باز هم درس بخوانید تا تخصص و فوق تخصص بگیرید و تمام اینها یعنی سال‌های سال تلاش بی‌وقفه.

اما آیا همه این درس خواندن‌هاست که یک نفر را به یک پزشک تبدیل می‌کند؟ اگر اینگونه بود به جای یک ابوعلی‌سینا میلیون‌ها ابوعلی‌سینا داشتیم. پزشکان قبل از آغاز طبابت سوگند بسیار ارزشمندی می‌خورند اما به راستی چند نفر از آنها به سوگند خود فعالانه و مسئولانه پایبند هستند؟

یکم شهریورماه روز پزشک است. ضمن احترام به تمام تلاش‌های بی‌وقفه و انسانی پزشکانی که انتخاب کرده‌اند، طبیب باشند و تبریک به جامعه پزشکی کشور که همیشه تاریخ در گردنه‌های سخت بیماری‌ها و مشکلات در کنار مردم و مرهم دردهای آنها بوده‌اند، روز پزشک را بهانه‌ای قرار دادیم تا با دکتر سیدناصر عمادی، عضو هیئت علمی دانشگاه علوم پزشکی تهران، متخصص پوست، دانشیار دانشگاه و شاغل در بیمارستان امام خمینی(ره) و بیمارستان رازی(که قطب پوست کشور است)، پزشکی که مطب خصوصی ندارد و در سال چند ماه به محروم‌ترین مناطق آفریقا و ایران می‌رود و به درمان بیماران می‌پردازد، پزشک بدون مرزی که در بحران‌های سختی مثل زلزله بم در کنار مردم ایران بوده است، گفت‌وگو کنیم. مصاحبه‌ای لذت‌بخش که شما را به خواندن آن دعوت می‌کنیم.

ـ چرا تصمیم گرفتید طبیب باشید نه صرفاً یک پزشک؟

اینکه واقعاً چه اتفاقی می‌افتد که یک نفر طبابت را در جایگاه واقعی به عنوان یک طبیب انجام می‌دهد و فرد دیگری در نقطه مقابل و تاجر می‌شود و کسب و کار می‌کند، به انگیزه‌های مختلف و متفاوتی که دارند وابسته است. گاهی در مسیر تحصیل با موضوعاتی مواجه می‌شوید که تحولی در شما ایجاد می‌کند، زمانی هم هست که تحصیلات شما به پایان می‌رسد و دکتر می‌شوید و اتفاقاتی برای شما رخ می‌دهد و این اتفاقات راه و مسیر زندگی شما را متمایز می‌کند. اما ممکن است نه در دوران تحصیل و نه در دوران طبابت بلکه قبل از این دوران اتفاقاتی برای شما رخ دهد که مسیر زندگی شما را تحت تأثیر قرار دهد.

همیشه می‌گویم دو حادثه موجب تغییرات شگرفی در زندگی من شده است. اتفاق اول فوت برادرم بود. برادرم هفت ساله بود و من پنج ساله. ما در منطقه‌ای کوهستانی در مازندران زندگی می‌کردیم. نقطه‌ای دورافتاده که چند خانوار بیشتر زندگی نمی‌کردند. در اثر حادثه به سر برادرم ضربه وارد شد. پدرم در شهر بود و مادرم سه روز بالای سر برادرم بود و از او مراقبت می‌کرد اما چون در آنجا امکانات پزشکی و دکتر نبود، برادرم فوت کرد.

دسترسی به هچ چیزی نداشتیم و اگر صبح از آنجا راه می‌افتادیم چهار بعد از ظهر به مکانی می‌رسیدیم که خیابان و محل رفت و آمد وسایل نقلیه بود و از آنجا می‌توانستیم خودمان را به پزشک برسانیم. برادرم جلوی چشم من به رحمت خدا رفت و آنجا بود که متوجه شدم، نبود پزشک منجر به فوت او شد.

حادثه دوم برای من در سال ۶۶ در منطقه عملیاتی اتفاق افتاد که تعدادی از همرزمانم شیمیایی شدند و من به عنوان راننده از خط مقدم حاج عمران آنها را سوار لندرور سبز رنگ کردم تا به بیمارستان امام خمینی(ره) برسانم. در مسیر آنها ناله می‌کردند، سرفه می‌کردند، سوزش چشم، تنگی نفس، حالت تهوع و … داشتند و هر لحظه هم حال آنها بدتر می‌شد. گاز شیمیایی خردل بر روی آنها اثر گذاشته بود و تاول‌های پوستی و تنگی نفس و مشکل بینایی پیدا کرده بودند و زمانی که به بیمارستان امام خمینی(ره) نقده رسیدیم از چهار نفری که داخل ماشین بودند، یک نفر شهید شد. شهادت همرزمم برای من خیلی سخت بود؛ شاید به سختی فوت برادرم.

شاید این دو حادثه بخشی از یک ایده و تفکر باشند که شما متوجه شوید عالم هستی فقط این نیست که پزشک و متخصص شوید؛ مثلاً من متخصص پوست شوم و ژل و بوتاکس تزریق کنم، کار زیبایی انجام دهم، درآمد زیادی داشته باشم، از این درآمد ملک و مال و اموال زیادی برای خودم جمع کنم؛ این کارها اشکالی ندارد اما این اتفاق‌ها موجب شد به این موضوع فکر کنم که چه قدر خوب است که برای انسانیت، مملکت، ایران و دینم سرمایه به دست بیاورم.

پزشکی

شما اگر بخواهید با این نگاه و نگرش که سرمایه‌ای برای دین، کشور، مملکت و دانشگاهی که در آن درس خواند‌ه‌اید باشید، چه کار باید بکنید؟ اگر بخواهید برای خودتان کار کنید، که فقط برای خودتان کار کرده‌اید و برای دین و مملکت و دانشگاه کار نکرده‌اید. نتیجه این کار چه می‌شد؟

نتیجه همین اتفاق‌ها و تفکرها باعث شد به این نتیجه برسم که باید به آفریقا که تعداد زیادی بیمار HIV و ایدز وجود دارد و یکی از مشکلات شایع مبتلایان به ایدز تظاهرات پوستی است و متخصص پوست هم ندارند بروم و به آنها کمک کنم.

وقتی برای اولین بار در سال ۱۳۸۶ به آفریقا رفتم در کشور کنیا، به عنوان متخصص پوست بیماران مبتلا به ایدز را می‌دیدم، زخم‌هایشان را می‌شستم، دارو می‌دادم و روند بهبودی آنها را پیگیری می‌کردم. شلینگی (پول رایج کنیا) هم از آنها نمی‌گرفتم.

 ـ چه نتیجه‌ای از این کار گرفتید و این کار چه سودی داشت؟ 

وقتی از یک قاره به قاره دیگری می‌روی و آنجا بیمار را مداوا می‌کنی، مریضی که به دست طبیب ایرانی مداوا می‌شود، پیش خودش به چه فکر می‌کند؟ به این فکر می‌کند که این پزشک که بود؟ این که سفید پوست است، سیاه پوست نیست. این پزشک از کدام کشور آمده است؟ و متوجه می‌شود که من از ایران به آنجا رفته‌ام و به این باور می‌رسد که ایرانی‌ها چه قدر خوب و انسان دوست هستند که خانه و زندگی و مطب خود را رها کرده و به اینجا آمده و به ما خدمت می‌کند.

بیمار دیگر از خود می‌پرسد این پزشک چه دینی دارد؟ مسلمان است؟ مسیحی است؟ یا یهودی؟ و وقتی متوجه می‌شود این پزشک مسلمان شیعه است به این باور می‌رسد که شیعیان به فکر مردم دیگر هم هستند. یعنی با حضور یک پزشک در یک کشور آفریقایی از چند ابعاد سرمایه اجتماعی و فرهنگی حاصل می‌شود.

بیمار دیگری از خود می‌پرسد این پزشک متبحر در کدام دانشگاه تحصیل کرده است؟ و وقتی متوجه می‌شود در دانشگاه تهران تحصیل کرده با خود می‌گوید پس در دانشگاه تهران هم درس انسانیت می‌دهند.

مثال ساده‌ای می‌زنم؛ دین مسیحیت چرا این هم پیرو دارد؟ به خاطر طبابتی که انجام شد. طبیبان مسیحی به سراسر دنیا می‌رفتند و بیماران را مداوا و مشکلات جسمی و روحی مردم را علاج می‌کردند و آن بیماران مسیحی می‌شدند. یعنی طبابت راه و مسیری بود که حتی دین را برای بیماران بهبود یافته تعیین می‌کرد.

پس چرا حالا که راه آسانی برای من باز است که می‌توانم هم سرمایه برای دینم، کشورم، ملت و میهنم، دانشگاهم و هم برای خودم، این راه را انتخاب نکنم.

پزشکی

کنیا کشوری با ۵۰ میلیون جمعیت و مسیحی‌نشین است. درمانگاهی در بزرگ‌ترین بیمارستان پایتخت این کشور به نام درمانگاه امام حسین(ع) با پرچم ایران، پرچم کنیا و لوگوی دانشگاه علوم پزشکی تهران ایجاد کرده‌ایم. پرچم هر کشوری فقط در سفارت آن کشور در سایر کشورها می‌تواند بالا باشد و خارج از سفارت هیچ جا حق ندارد افراشته شود. ولی پرچم کشور ایران و اسم امام حسین(ع) در کشوری که مسیحی‌نشین است و لوگوی دانشگاه علوم پزشکی تهران در بزرگ‌ترین بیمارستان دولتی و آموزشی کنیا نصب شده است. علت این اتفاق یک خدمت خالصانه، صادقانه و بی‌ریا برای مردم بود و هر کسی پیش من برای درمان می‌آمد نمی‌گفتم تو مسیحی هستی، مسلمانی، شیعه هستی، سنی هستی و … بلکه فقط این باور را داشتم که یک انسان دردمند به من مراجعه کرده و باید او را علاج کنم. این می‌شود سرمایه بزرگ.

یک تابلو در یک بیمارستان بزرگ نصب شده که هر روز حدود هزار نفر پرچم و اسم ایران، امام حسین(ع) و دانشگاه تهران را می‌بینند و می‌روند و می‌خوانند که ایران و تهران کجاست؟ ما با این کار موجب مراوده، آشنایی و همدلی بین دل‌های انسان‌هایی شده‌ایم که عاشق پزشکی هستند که بشردوستانه و انسان دوستانه به آنها خدمات ارائه کرده و حالا اصل و نسب و دین و کشور این آدم را می‌شناسند.

می‌خواهم این سؤال را مطرح کنم؛ اگر منِ دکتر عمادی در ایران می‌ماندم، در خیابان ولیعصر(عج) که این همه متخصص پوست حضور دارد و من هم یک مطب باز می‌کردم و سرمایه مالی برای خودم جمع می‌کردم، سرمایه‌ای که برای خودم جمع می‌کردم با ارزش‌تر بود یا سرمایه‌ای که برای کشورم در کشور دیگری به دست آورده‌ام؟ قطعاً این سرمایه با ارزش‌تر است. این سرمایه ملی، دینی و فرهنگی است و خصوصیت و اخلاق و مراوده یک ایرانی با سابقه چند هزار ساله است و همه اینها نشان می‌دهد که ایرانی‌ها خصلت‌های بشردوستانه و انسان دوستانه در وجودشان است و تا جایی که می‌توانند به مردمی که به آنها نیاز دارند فارغ از نژاد، مذهب، ملیت، رنگ پوست و … خدمت می‌کنند. همان چیزی که ما در سوگندنامه بقراط خواندیم. پس اگر سوگندنامه بقراط را حقیقتاً و با اعتقاد و باور جلوی چشم خودم آوردم و با جان و دل خواندم، باید به آن عمل کنم.

مولا علی(ع) می‌فرمایند: با عمل خودتان با مردم حرف بزنید. اما چطور با عمل باید حرف بزنیم؟ من سوگند خورده‌ام هر زمان، هر انسان نیازمندی به من دکتر عمادی نیاز داشت و از من طلب کمک و درمان کرد، درد و آلامش را بکاهم و تا جایی که از دست من برمی‌آید خدمت خودم را به او ارائه کنم.

حال این مسئله چطور باید اثبات شود؟ با نشستن در مطب، زیر باد کولر، تزریق ژل و بوتاکس و کسب درآمد آنچنانی یا با درمان زخم سالک در بم، یا درمان فردی که در سیستان و بلوچستان مالاریا دارد؟ یا بچه‌ای که در آفریقا به دلیل ابتلا به ایدز زخم پوستی دارد؟ کدام یک؟

من ژل و بوتاکس تزریق می‌کنم، شش ماه بعد اثرش از بین می‌رود و باید دوباره تزریق شود و ارز از مملکت خارج می‌شود چون بوتاکس وارداتی است. از طرف دیگر به جای اینکه فردی که برای تزریق آمده را آگاه کنم که این ژل و بوتاکس تا شش ماه دیگر از بین می‌رود، پس چه فایده‌ای دارد؟ او را تشویق می‌کنم که این کار را مدام تکرار کند و هر شش ماه از درآمد زندگی و هزینه‌ای که می‌توانست برای تحصیل فرزندش و تعالی و بهبود زندگی خود هزینه کند را برای کاری که فقط چند ماه ماندگاری دارد خرج کند؛ اما آیا این کار صحیح است؟

برخی مواقع خداوند به انسان توفیق می‌دهد و در مسیر، نور و پیامی به انسان می‌رسد. پیام‌های الهی مختص پیامبران نیست و ما انسان‌های ساده و عادی هم گاهی پیام‌ها و نشانه‌هایی از خداوند دریافت می‌کنیم. مثلاً من هر وقت در ایران هستم شاید پدرم را که سال ۸۳ به رحمت خدا رفت، هفت تا هشت ماه یکبار هم در خواب نبینم اما هر وقت در آفریقا هستم بدون استثنا هر هفته خواب ایشان را می‌بینم و این برای من نشانه‌ای است که دارم کار درست را انجام می‌دهم و همین خواب حال مرا خوب می‌کند. در واقع هم حالم خوب می‌شود و هم احساس می‌کنم پدرم، کسی که برای من زحمت کشیده از من راضی است؛ یعنی می‌گوید تو راه صحیح را می‌روی.

از طرف دیگر ما از خدا چه می‌خواهیم؟ می‌خواهیم خداوند چگونه چراغ هدایت ما باشد؟ شما وقتی به کشور دیگری می‌روی و آنجا درمانگاه امام حسین(ع) ایجاد می‌شود و پدرت را به خواب می‌بینی و مردم به شما عزت و احترام می‌گذارند، کافی است. وقتی یک ایرانی به کشورهای غنا، زینباوه، کنیا، بوروندی و … می‌رود و برمی‌گردد به من می‌گوید که آنجا به من گفتند که شما ایرانی‌ها چه قدر خوب هستید و وقتی از آنها سؤال کردم چرا این باور را دارید؟ به من گفتند که پزشکان ایرانی به اینجا آمدند و ما را درمان کردند، برای من کافیست.

حتی مسئولان وزارت خارجه وقتی به کشور بوروندی رفتند، وزیر خارجه این کشور به وزیر خارجه وقت (آقای ظریف) گفته بود که ایران دو کار خوب برای ما انجام داد؛ یکی تأسیس مرکز فنی و حرفه‌ای در یکی از شهرهای ما و دیگری پزشکی که از ایران به اینجا آمد، دو ماه در اینجا ماند و شبانه‌روز بیماران ما که مشکل پوستی داشتند را معاینه و درمان کرد و به دانشجویان ما هم درس تخصص پوست را آموزش داد. این کار یک دیپلماسی فرهنگی عمیق است.

وقتی شما به آنجا می‌روید و طبابت می‌کنید می‌توانید داروهای کشورتان را به مردم این کشور معرفی کنید و بفروشید، تجهیزات پزشکی کشورتان را بفروشید. دانشجویی که از شما خوب درس یاد گرفته به ایران می‌آید و رشته تخصصی خود را در ایران می‌خواند، یعنی شما مسیر جذب دانشجویان کشورهای آفریقایی را در کشور خودتان فراهم می‌کنید. پس به غیر از کار انسانی که برای افراد نیازمند انجام می‌دهیم، می‌توانیم برای کشورمان منافع اقتصادی، سیاسی و دیپلماسی عمومی داشته باشیم.

از سوی دیگر مسئله مهم بهداشت جهانی مطرح است. وقتی شما یک بیماری را در کشور آفریقایی مهار می‌کنید، یعنی دیگر احتمال سرایت و رسیدن آن بیماری به کشور خودت وجود ندارد. ایدز، نوعی بیماری بود که ابتدا در آفریقا وجود داشت اما بعد به همه جهان سرایت کرد. کرونا ابتدا در چین شیوع پیدا کرد اما به همه جهان رسید و اگر حتی این بیماری به کشور شما هم منتقل شود شما تجربه درمان آن را دارید.

 ـ هنوز هم به آفریقا سفر می‌کنید؟

بله؛ هر سال معمولاً یک تا دو ماه در کشورهای آفریقایی هستم. هفته پیش معاون رئیس جمهور کشور زیمباوه دعوتنامه رسمی داده که به مدت یک ماه برای آموزش پزشکان و دانشجویان پزشکی و درمان بیماران به این کشور سفر کنم.

 ـ شاگردانتان را هم تشویق می‌کنید که چنین تجربه‌های انسان دوستانه ویژه‌ای را کسب کنند؟

احتمالاً چند نفر از رزیدنت‌ها را نیز در این سفر همراه خواهم برد و خوشبختانه این رفتار بر روی رزیدنت‌های ما تأثیر دارد. کما اینکه علاقه، عشق و تصمیم قاطع را در برخی از رزیدنت‌ها می‌بینم که به من می‌گویند وقتی تخصصمان را دریافت کردیم حتماً فعالیت‌های بشردوستانه انجام خواهیم داد. اگر شما در فکر کار و کاسبی زیبایی باشید، بقیه هم که شما را می‌بینند به همین‌ها فکر خواهند کرد ولی اگر شما به خراسان جنوبی، سیستان و بلوچستان، خاش، کرمانشاه، روستاهای نساردیره، روستای زرده در منطقه ریجاب بروید و بیمار درمان کنید دانشجو و رزیدنت هم یاد می‌گیرد که مسئولیتش فقط این نیست که در بیمارستان و مطب باشد و می‌فهمد که نقاطی است که به عنوان پزشک باید به سراغ مردم برود نه اینکه فقط در مطب بنشیند تا بیماران به سراغ او بیایند.

وقتی به خانه‌های مردم در روستاهای محروم می‌رویم، اول از همه متوجه می‌شویم در آن روستا و منطقه چه بیماری‌هایی شایع است. ولی اگر من در مطب خودم بنشینم، یک بیمار به من مراجعه می‌کند و او را درمان می‌کنم و از وضعیت منطقه او مطلع نمی‌شوم.

وقتی متوجه می‌شویم بیماری شایع در یک روستا چیست، نقشه راه درمان و ریشه‌کنی بیماری را به مسئولان و متولیان ارائه می‌کنیم. اینکه روستاییان ببینند که یک پزشک متخصص از دانشگاه تهران به خانه ساده آنها می‌آید، در کنارشان نشسته و با آنها حرف می‌زند، غذا می‌خورد، رفت و آمد می‌کند، بیماری آنها را درمان می‌کند و منتظر نمانده که به مطبش بیایند، اشاعه محبت است.

همان آدمی که من به او محبت کرده‌ام، یاد می‌گیرد که به افراد دیگر هم محبت کند. یعنی فرهنگ محبت با محبت به همدیگر می‌چرخد. وقتی به همدیگر دروغ بگوییم، چاپلوسی و حقه‌بازی کنیم، همین رفتار در جامعه رایج می‌شود. شکل‌گیری همین اقدامات انسان‌دوستانه، نوعی مدرسه و تعلیم و تربیت است؛ آموزش می‌دهیم هوای همدیگر را داشته و یکدیگر را دوست داشته باشیم.

خاطره‌ای تعریف می‌کنم از سال ۶۶؛ در محور حاج عمران شیمیایی شدم. چه کسی حمله شیمیایی کرد؟ رژیم بعث عراق. ۳۰ سال بعد در سال ۹۶ در تهران بودم که به من زنگ زدند و گفتند داعش به کردستان عراق حمله شیمیایی کرده است و نیاز به کمک شما داریم؛ چون در مبحث درمان بیماران شیمیایی صاحب تجربه هستیم از ما خواستند که آنجا حضور پیدا کنیم. به سمت جنوب کرکوک در عراق به راه افتادیم تا بیمارانی که شیمیایی شده‌اند را نجات دهیم. همان مسیری که من به سمت کرکوک می‌رفتم(جاده پیرانشهر) تا به افرادی که شیمیایی شده‌اند کمک کنم، درست همانجایی بود که خودم شیمیایی شده بودم و پس از سه دهه در سال ۹۶ داشتم برای کمک به همان جایی می‌رفتم که به ما حمله شیمایی کرده بودند. ببینید دنیا چه قدر چرخید؛ چرخش روزگار همین است. روزی اینها به ما حمله کردند و صدمه زدند اما ۳۰ سال بعد ما برای کمک به آنها رفتیم. پایان دنیا، دوستی و محبت به یکدیگر است و هر قدر جنگ و دعوا داشته باشیم آخر باید دور هم بنشینیم و با هم حرف بزنیم و نسبت به همدیگر محبت داشته باشیم.

اگر در کنار هم باشیم بزرگ‌ترین دشمنان دنیا نمی‌توانند در مقابل ما بایستند و ما را شکست دهند، چراکه ما دستمان در دست یکدیگر است و دل‌هایمان با هم است و همدیگر را درک کرده‌ایم و دیگری را تنها نمی‌گذاریم اما وقتی برای موضوعات کوچک با هم می‌جنگیم، انتقاد می‌کنیم، انتقادمان را رسانه‌ای می‌کنیم، به جای اینکه دست همدیگر را بگیریم، پای همدیگر را می‌کشیم، همان کاری را می‌کنیم که دشمن را شاد می‌کند و مقام معظم رهبری بارها تأکید کرده‌اند که کاری نکنید که دشمن از کار شما شاد شود.

امیدوارم خداوند توفیق دهد مسیری را که تاکنون آمده‌ام ادامه دهم. مطب خصوصی ندارم، کار من کلاً در بیمارستان است و یکی از افتخارات بزرگ من آموزش دانشجویان پزشکی و دستیاران است. بیماران پیش من می‌آیند و هزینه بسیار کمی برای ویزیت پرداخت می‌کنند و من با جان و دل آنها را معاینه می‌کنم و تا جایی که می‌توانم کمک می‌کنم و فکر می‌کنم خدا خودش در جای دیگری برای من جبران می‌کند و شکی در آن ندارم.

 ـ آیا در مناطق محروم ایران نیز مثل گذشته حضور دارید؟ چرا برخی بیماری‌ها در مناطق محروم دوباره در حال شیوع است؟

معمولاً سالی سه یا چهار بار به روستاهای محروم که در آنجا بیماری پوستی شایع می‌شود می‌روم. بیشتر هم مناطق مرزی هستند که چون از مرکز کشور دور هستند امکانات و خدمات پزشکی ممکن است کمتر به آنجا برسد. احساس مسئولیت بیشتری می‌کنم که شرایط و وضعیت آنجا را بررسی کنم و اگر کمکی از دستم برمی‌آید انجام دهم و شرایط را به متولیان و مسئولان منعکس کنم.

ـ در بم هم حضور داشتید و توانستید سالک را در این شهر مهار کنید؟

سال ۸۴ که فارغ‌التحصیل شدم، یک سال و نیم در شهر بم بودم. در زلزله بم نزدیک به ۵۰ هزار نفر کشته شدند و همه خانه‌ها خراب شد. یک بیماری در این شهر به اسم سالک بود که خیلی فعال نبود و افراد کمی در این شهر به سالک مبتلا بودند اما وقتی زلزله شد، نخاله‌ها و آوارها در کوچه‌ها باقی ماند و پشه‌ها فرصت زاد و ولد پیدا کردند و بیماری سالک شایع شد. یعنی قبل از زلزله حدود ۵۰۰ تا هزار نفر در بم سالک داشتند اما به یکباره ۲۰ هزار نفر به زخم سالک مبتلا شدند. اینها افرادی بودند که پدر و مادر، نزدیکانشان، بچه‌ها و خانه‌هایشان را از دست داده بودند و فکر می‌کردند یک زخم بر روی صورتشان خیلی مهم نیست. مصیبت‌هایی که تجربه کرده بودند به حدی بزرگ بود که آن زخم به نظرشان بزرگ نمی‌آمد و این مسئولیت ما بود که وارد میدان شویم و آنها را درمان کنیم.

چون هم زخمشان به دیگران منتقل می‌شد و هم زخمشان بزرگ می‌شد و جای زخمشان باقی می‌ماند. بیشتر مبتلایان هم بچه‌ها بودند و بچه‌هایی که جای زخم بدشکلی بر روی صورتشان باقی می‌ماند، فردا جوان می‌شدند و تصمیم می‌گرفتند ازدواج کنند و وارد جامعه شوند و همین زخم و بدشکلی آنها را ناراحت می‌کرد؛ در حالی که وقتی بچه هستند حتی نمی‌دانستند آن زخم چیست.

در بم هیچ متخصصی پوستی نبود و من در کانکس زندگی می‌کردم و هر روز صبح برای آموزش به یک مدرسه می‌رفتم؛ می‌خواهم بگویم کار یک طبیب فقط طبابت نیست. طبیب باهوش، مدیر و مدبر است و خیلی کارهای دیگر می‌تواند برای سلامت و آموزش مردم انجام دهد.

جدا از طبابت، هر روز صبح به یک مدرسه می‌رفتم و اسلاید‌های آموزشی را به بچه‌ها نشان می‌دادم و می‌گفتم این زخم سالک است، در ابتدا این شکلی است، بعد بزرگ می‌شود و نشان می‌دادم که در نهایت به چه صورت در می‌آید. بچه‌ها می‌فهمیدند که زخم سالک چیز ساده‌ای نیست و باید درمان شود، پس اگر خودشان یا اطرافیانشان به این زخم مبتلا می‌شدند برای مداوا اقدام می‌کردند.

یعنی با آموزش بچه‌ها سفیر بهداشت و سلامت در دل خانواده‌ها ایجاد کردیم و نتیجه این کار جدا از نسخه‌ای بود که فقط من برای یک بیمار می‌نوشتم. در خود شهر بم هم نمایشگاه سالک را برپا کردم. وقتی این نمایشگاه را افتتاح می‌کردم همه می‌خندیدند و می‌گفتند نمایشگاه ماشین، لوازم خانگی و … داریم اما نمایشگاه بیماری نداریم. اما این کار را کردم تا مردم عکس افرادی که در بم به سالک مبتلا شدند را ببینند و بدانند بیماری ساده‌ای نیست و اگر درمان نشود آنها را دچار مشکل خواهدکرد.

وقتی مردم بیدار و هوشیار می‌شوند که آموزش همگانی و عمومی انجام شود. اکنون چرا برخی از بیماری‌ها دوباره برمی‌گردد و شیوع پیدا می‌کند؟ برای اینکه مردم مطلع نیستند و به آنها آموزش داده نشده است. برای برخی پزشکان هم دشوار است که در خصوص دلایل ابتلا به بیماری توضیح دهند و فقط نسخه درمان را می‌نویسند. اگر بیمار، علت بیماری خود را بداند، راه انتقال بیماری و راه پیشگیری از بیماری را بداند، هزینه درمان کم می‌شود ولی وقتی به بیمار توضیح نمی‌دهیم، بیمار از یک دکتر به نزد دکتر دیگر می‌رود و چند نسخه می‌گیرد و داروهای مختلف استفاده می‌کند و همین می‌شود که سرانه هزینه درمان برای مردم افزایش پیدا می‌کند چون ما در بخش آموزش بسیار ضعیف هستیم. اگر بخش آموزش تقویت شود و مردم از بیماری‌ها به زبان خودشان نه به زبان علمی آگاه شوند، اقدامات پیشگیرانه را انجام می‌دهند.

در کرونا تبلیغات آموزشی زیادی انجام شد و رسانه‌ها به آموزش مردم ورود کردند. اگر در بخش‌های آموزش، پیشگیری و … ضعیف عمل کنیم طبیعی است که در بخش درمان باید هزینه بیشتری پرداخت کنیم.

 ـ چرا به این مرحله رسیدیم که پزشکان و پرستاران ما مهاجرت می‌کنند؟

همه ما می‌دانیم به دلیل تحریم‌ها و مشکلات اقتصادی محدودیت‌های مالی در پرداخت‌ها وجود دارد. زندگی یک پرستار و پزشک چطور تأمین می‌شود؟ از همین پرداختی‌ها و اضافه‌‌کاری‌ها و … .اگر حقوقی که پرستار ما دریافت می‌کند برای یک زندگی بسیار ساده مکفی نباشد، طبیعی است که بخواهد به جایی برود که بتواند زندگی خود را تأمین کند. طبیعی است که پزشکان و پرستاران با خود بگویند مگر چقدر قرار است عمر کنند؟ آنها سال‌ها درس خوانده و تلاش کرده‌اند، امتحان داده‌اند و از گردنه‌های سخت عبور کرده‌اند. از شبانه‌روز مطالعه کردن و آزمون دادن عبور کرده‌اند تا امروز حداقل یک زندگی راحت داشته باشند ولی وقتی می‌بینند در سختی و مکافات هستند و نمی‌توانند نیازهای اولیه فرزند، همسر و کسانی که مسئولیت زندگی آنها را بر عهده دارند را تأمین کنند هیچ راهی ندارند جز اینکه مسیری را بروند که زندگی خوبی داشه باشند.

در این شرایط از کشورهای مختلف پیام می‌آید که در ماه فلان قدر دلار به شما حقوق می‌دهیم؛ آنوقت است که می‌نشینند و حقوق آنجا را با حقوقی که در اینجا می‌گیرند مقایسه می‌کنند. از یک طرف دلشان برای مملکتشان می‌سوزد و به آب و خاکی که در آن بزرگ شده‌اند احساس تعلق می‌کنند، اما زمانی می‌رسد که مشکلات به حدی فشار می‌آورد که در نهایت مجبور به مهاجرت می‌شوند.

این موضوع متوجه مسئولان در وزارت بهداشت و سایر وزارتخانه‌هاست که کسانی که اساس و بنای این مملکت هستند و به عنوان پرستار و پزشک عناصری هستند که وجودشان باعث زندگی و حیات دیگران است را حمایت کنند. مگر ما چه قدر مثل پرستاران و پزشکان کشورمان داریم و چند نفر مثل آنها را می‌توانیم تربیت کنیم؟

همین اکنون برخی از دانشجویان ما احساس ناامیدی دارند و می‌گویند ما کدام مسیر را برویم؟ همان مسیری که بقیه رفته‌اند وح الا دستشان به دهنشان نمی‌رسد؟ باید به این دانشجویان پاسخ دهیم و آنها را قانع کنیم یا باید شرایط زندگی آنها را فراهم کنیم یا طوری آنها را قانع کنیم که خودشان بتوانند انسان‌های توانمندی باشند والا اگر به این مرحله برسند که نتوانند زندگی خود را اداره کنند، طبیعتاً جذب جاهایی می‌شوند که وعده‌های زیادی به آنها می‌دهند.

به همین دلیل نقد وسیع من به مسئولان است که امروز این شرایط را فراهم کرده‌اند که در بیمارستان‌ها به جای اینکه پرستاران را ببینیم که بالای سر بیماران باشند، بیمارانی را می‌بینیم که پرستاری بالای سر آنها نیست و همراهان مریض نیز از شرایط موجود شکایت دارند. کار را به اینجا رسانده‌اند که پرستار بگوید تا زمانی که زندگی من تأمین نشود و سفره من، سفره‌ای نباشد که نیازهای من و خانواده‌ام را تأمین کند، با کدام توان بالای سر مریض بیایم و به بیمار خدمت کنم.

اگر من دو ماه حقوقم را نگیرم آیا باز هم می‌آیم به دور از حرف‌های کلیشه‌ای بیماران را معاینه ‌کنم؟ وقتی شکم بچه من سیر نبود، وقتی نیازی داشت که نتوانستم آن را برآورده کنم و توانی برای امورات زندگی خودم نداشتم آیا از من توقع دارید که در بیمارستان مثل قبل بیماران را درمان کنم؟

گفت‌وگو از زهرا ایرجی

انتهای پیام

منبع: ایکنا