سلطه نوین و جدایی دین از سیاست؛ بررسی تلاشها برای حذف هویت دینی
بازدیدها: 10جدایی دین از سیاست یکی از مهمترین مباحث فکری و تمدنی جهان معاصر است. در کشورهای دارای پیشینه اسلامی، این مفهوم همواره محل مناقشه بوده و بسیاری آن را بخشی از پروژه تضعیف هویت دینی و ساختارهای اسلامی میدانند. در کشورهایی که پیشینه اسلامیت و تجربه حکومت اسلامی داشتهاند، تلاشهایی برای تخریب هویت دینی و […]
بازدیدها: 10
جدایی دین از سیاست یکی از مهمترین مباحث فکری و تمدنی جهان معاصر است. در کشورهای دارای پیشینه اسلامی، این مفهوم همواره محل مناقشه بوده و بسیاری آن را بخشی از پروژه تضعیف هویت دینی و ساختارهای اسلامی میدانند. در کشورهایی که پیشینه اسلامیت و تجربه حکومت اسلامی داشتهاند، تلاشهایی برای تخریب هویت دینی و جلوگیری از بازسازی ساختارهای اسلامی دیده میشود. این تقابل، صرفاً سیاسی نیست؛ نزاعی هویتی و تمدنی است.
به گزارش فاران نیوز: تقابل امروز، فقط نزاعی سیاسی یا اقتصادی نیست؛ جدال بر سر «هویت» و «حاکمیت دین» است. نظام استکباری میکوشد همان نسخه قدیمیِ «جدایی دین از سیاست» را دوباره بر ملتها تحمیل کند؛ نسخهای که دین را به حاشیه براند و عرصه قدرت را از معنویت تهی سازد. هرجا ملتی خواسته بر پایه ایمان خود حکمرانی کند- چنانکه در جمهوری اسلامی ایران- با تحریم، جنگ رسانهای و فشار اقتصادی روبهرو شده است. این فشارها تصادفی نیست؛ هدف، وادار کردن یک ملت به عقبنشینی از هویت مذهبی و ملی خویش است. اما سنت الهی بر نصرت اهل ایمان استوار است. در دل همین مقاومتها، قدرتی زاده میشود که میتواند معادلات سلطه را بر هم بزند و آیندهای مستقل رقم بزند.
ریشه تاریخی اندیشه جدایی دین از سیاست
پرسش از «جدایی دین از سیاست» پرسشی تاریخی و تمدنی است. خاستگاه اصلی این اندیشه به غرب بازمیگردد؛ جایی که در قرون وسطی، مسیحیتِ تحریفشده در کنار حاکمیت استبدادی رجال کلیسا و تعارضهای پدیدآمده میان برخی قرائتهای کلیسایی و دستاوردهای علمی، بستری ساخت که در آن دین بهمثابه مانع پیشرفت معرفی شد. در چنین زمینهای، نزاعی میان «دین» و «تجدد» شکل گرفت و سرانجام به تفکیک دو حوزه «علم» و «دین» انجامید؛ تفکیکی که بهتدریج دین را از عرصه عمومی و سیاست کنار زد. این تجربه تاریخی، هرچند محصول شرایط خاص اروپایی بود، اما بعدها شوربختانه بهصورت نسخهای جهانشمول به دیگر جوامع نیز توصیه شد!
نگاه اسلام به حکومت و سیاست
در جهان اسلام، ماجرا متفاوت بود. اسلام از آغاز، دینی اجتماعی و سیاسی بود. پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله و سلم) نهتنها پیامآور وحی، بلکه بنیانگذار جامعه و دولت در مدینه بود؛ پیمان مدینه، تنظیم روابط اجتماعی، قضاوت، اداره جنگ و صلح و اخذ زکات و مالیات، همگی نشان میدهد که سیاست از متن دیانت برمیخاست. قرآن کریم نیز حاکمیت الهی را اصل میداند: «إِنِ الْحُکْمُ إِلَّا لِلَّهِ» (یوسف، ۴۰) و وعده میدهد که دین حق بر همه آیینها غلبه خواهد یافت: «لِیُظْهِرَهُ عَلَى الدِّینِ کُلِّهِ» (توبه، ۳۳). همچنین میفرماید: «وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنکُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الْأَرْضِ» (نور، ۵۵). این آیات، سیاست را از ساحت دیانت جدا نمیکنند، بلکه آن را ذیل حاکمیت الهی معنا میکنند.
سه عامل گسترش جدایی دین از سیاست در جهان اسلام
با این حال، در تاریخ اسلام نیز جریانهایی به جدایی دین از سیاست دامن زدند:
نخست، حاکمان ستمگری که در پی تبدیل خلافت به سلطنت بودند. در منابع تاریخی آمده است که معاویه بن ابیسفیان پس از تثبیت قدرت، تصریح کرد که هدفش نه اقامه نماز و روزه، بلکه حکومت بر مردم بوده است (ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج ۴، ص ۱۶۰). از آن پس، در ادواری، سیاست از معنای الهی خود فاصله گرفت و به سلطنتهای موروثی تبدیل شد. طبیعی بود که سلاطین جور، برای مهار عالمان دین، سیاست را شأنی جدا از دیانت معرفی کنند و دخالت عالمان در امور عمومی را ناروا بنمایانند.
دوم، استعمارگران خارجی بودند. تجربه تاریخی نشان میدهد هرگاه حرکتهای ضداستعماری در سرزمینهای اسلامی اوج گرفت، رهبری آن غالباً با عالمان دینی بود. از این رو، یکی از نسخههای ثابت استعمار برای تضعیف جوامع اسلامی، ترویج فرهنگ «سکولاریسم» و جدایی دین از سیاست بود؛ فرهنگی که میکوشید دین را به حوزه خصوصی تقلیل دهد و عرصه قدرت و ثروت را از هدایت اخلاقی و الهی تهی سازد. فروپاشی امپراتوری عثمانی و سپس سیاستهای سختگیرانه سکولاریستی در برخی کشورهای منطقه، نمونهای از این روند تاریخی است که در آن، هویت اسلامی از ساختار قدرت کنار زده شد.
سوم، جریان روشنفکریِ غربزده در برخی جوامع اسلامی بود که بیتوجه به تفاوتهای ماهوی اسلام با مسیحیت قرون وسطی، همان الگوی غربی را به جهان اسلام تعمیم داد. حال آنکه اسلام دینی جامع است و از آغاز، برای تنظیم حیات فردی و جمعی برنامه داشته است، آنچه در اروپا به نام مسیحیت قرون وسطی حاکم بود، لزوماً منطبق با تعالیم اصیل عیسی مسیح (علیه السلام) نبود و علمای اسلام نهتنها با علم سر ستیز نداشتند، بلکه در بسیاری از دورهها، شکوفایی علمی در کنار دینداری رخ داده است؛ تمدن اسلامی در سدههای میانی گواهی روشن بر این مدعاست (حمیدرضا شاکرین و علیرضا مستشاری، دین و سیاست، ولایت فقیه جمهوری اسلامی، ص ۱۹).
نویسنده : احمد منصوری ماتک
انتهای پیام
منبع: فرقه نیوز






ارسال دیدگاه
مجموع دیدگاهها : 66در انتظار بررسی : 66انتشار یافته : 0